آمار وقایع ثبت شده در اداره ثبت احوال بروجن در 4 ماهه اول سال جاری:
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||
1- قمر در عقرب می شود:
در این ماه ، اختفای ستاره ی قلب العقرب توسط ماه صورت می گیرد و با دوربین دو چشمی وتلسکوپ در روز هم قابل رویت است.
2- بارش برساوشی:
در بیست و یکم این ماه که اوج بارش است خرده اجرامی که درمسیر حرکت زمین قرار دارند وارد جو زمین می شوند وبه دلیل سرعت بالایی که دارند با ملوکول های هوا اصطکاک زیادی ایجاد می کنند که باعث سوخته شدن آن ها می شود به نوری که از این سوختن به چشم ما می رسد شهاب می گویند که مانند بارش باران به چشم می آید چون منبع این بارش از صورت فلکی برساوش به چشم می آید به آن بارش برساوشی می گویند.
لب به لب دل ها به شوقش دستبوس، پا به پا در دام چشمانش به بند
آبشاران در حضورش سر به زير ، كوهساران از وجودش سربلند
دشت ها از هرم نامش شعله ور، شهر ها محض رضايش در سفر
از دل دلتنگ هرمز تا خزر ، از تن تبدار كارون تا سهند
كام نيشابور از او شهدبار ، طوس از شاهي ي نامش پايدار
سبز از بوي عبورش سبزوار، خرم از عطر عبايش بيرجند
اي به دشت سينه ها باران مهر ، قطره قطره ، چشمه چشمه ، رود ، رود
اي به شعر تازه ام تن پوش سحر ، واژه واژه، جمله جمله ، بند بند
اي كه بي تو روزگار و شب خموش ، خاك ، تشنه ، ابر ها آتش فروش
شهر سرد و مردمانش ماردوش، كوچه غمگين و خيابان دردمند
تا خراسان جلوه گاه عشق تو است، آسمان ها دور نامش در طواف
تا تو ضامن مي شوي با پاي خود، آهوان نوبت به نوبت در كمند
پنجه خورشيد رخشان ، دست تو، آه اي شش روز خلقت مست تو
هستي هفت آسمان از هست تو ، شوق سر هشتن به خاكت تا به چند؟
ابرم و باران به باران اشكبار ، كوهم و دامن به دامن داغدار
مهرباني كن دخيلم را بگير ، بر ضريح نقره ي عشقت ببند .
شعر از عبدالله روا بروجنی
شمشير ابن ملجمي ات را غلاف كن
مردي ، بيا و هرچه گناه اعتراف كن
آه ! اين منم كه عشق علي (ع) نيست در دلم ؟
كوفه ! مرا به جمع خوارج اضاف كن
اين قبله اي كه روي نماز است سوي او
گهواره علي (ع) است به دورش طواف كن
يارب ! مگر كه طاقت ما طاقت علي (ع) است؟
ما را از امتحان الهي معاف كن
دل ! بر لب تو نام علي (ع) نيست ، لا اقل
شمشير ابن ملجمي ات را غلاف كن ...
شعر از کامران بهرامی از بروجن
رخسار جهان از غم دوران عاریست
دوران گل و شراب و شب بیداریست
برخیز و غزل بخوان که عصاره ی عشق
در تک تک رگهای طبیعت جاریست
در عید کهن سال همایونی مان
غمهای جهان شد همه افسونی مان
صد شاخه گل سلام از جنس بهار
تقدیم به همرهان قندونی مان
شعر از مصطفی حسینی بروجنی
کدامین چشمه سمی شد ، که آب از آب می ترسد ؟
و حتی ، ذهن ماهیگیر ، از قلاب می ترسد
کدامین وحشت وحشی ، گرفته روح دریا را
که توفان از خروش و موج از گرداب می ترسد
گرفته وسعت شب را ، غباری آنچنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد
شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد
فغان ، زین شهر کج باور ، که حتی نکته آموزش
زافسون و طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد
فضا را آنچنان آلوده ، دود نفرت ونفرین
که موشک هم ، ز سطح سکوی پرتاب می ترسد
طنین کار سازی هم ، زسازی بر نمی خیزد .
که چنگ از پرده ها وسیم ، از مضراب می ترسد
سخن ، دیگر کن ای بهمن ! کجا باور توان کردن
که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می ترسد
شعر از بهمن رافعی بروجنی
هزار بار نوشتی بیا بیا دیر است
هزار بار نوشتم که پای دل گیر است
شکست نیم نگاهت سکوت آینه را
نگاه کردن تو انتشار تصویر است
هزار بار برایت سرودهام، اما
غزل برای تو تنگ است، دست و پاگیر است
غروب فرصت خوبی برای دیدن بود
دریغ چشم تو از این کرانهها سیر است
تو با دعای توسل گذشتی از پاییز
به استخاره نشستیم ما، دگر دیر است
نه من، نه تو، نه غزل، هیچ کس مقصر نیست
گناه زردی ما روی دوش تقدیر است
شعر از پانته آ صفایی بروجنی
کی میرسم به لذت در خواب دیدنت
سخت است سخت از لب مردم شنیدنت
هرکس که این ستاره ی دنباله دار را
یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت –
از مثل سیل آمدنت حرف می زند
از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت
پروانه ها به سوختنت فکر می کنند
تک شاخ ها به در دل طوفان دویدنت
من …من ولی به سادگی ت مهربانی ات
گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت
آخر، انار کوچک هم بازی نسیم!
دیگر رسیده است زمان رسیدنت
پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده است
زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت
یا زودتر به این زن تنها سری بزن
یا دست کم اجازه بده من به دیدنت…
شعر از پانته آ صفایی بروجنی
نفس نفس به درونت بکش هوایم را
و پر کن از نفست ذره ذره هایم را
نسیم باش و به بازی بگیر چون پر قو
شبانه، گیسوی بر شانه ها رهایم را
اگر همیشه مرا بیم سرنگون شدن است
تو کج گذاشته ای خشت ابتدایم را
زنی به میل خودت آفریده ای از من
خودت به هم زده ای نظم آشیانم را
فرشتگان مقرب هنوز حیرانند
تورا به سجده در آیند یا خدایم را
من اختراع توام، ثبت کن مرا که خدا
کنار رفت و پذیرفت ادعایم را
به اسم شهر تو تغییر می دهد یک روز
شناسنامه من، اسم روستایم را
شغال های بیابان تمام شب تا صبح
مدام زوزه کشیدند رد پایم را
برای آن که بدانند من ازآن توام
به بوسه مهر بزن بین شانه هایم را
شعر از پانته آ صفایی بروجنی